۸ اسفند ۱۳۸۷

ای ایران

دیروز وقتی مشغول کار بودم یه آقای نسبتاً مسنی وارد شد و گفت: اینجا کاری برای من ندارین؟دنبال کار می گردم...یه جا رفتم ازم سفته ده تومنی خواستن هر چی گفتم من پول سفته ندارم از حقوقم کم کنین قبول نکردن.آخه اگه من پنجاه هزارتومن داشتم که دیگه دنبال کار نبودم!
گفتیم اینجا کار ما تخصصیه..ما خودمونم کارمندیم.گفت:پنج تا بچه دارم که دوشبه گشنه می خوابن.به جدم فاطمه زهرا نمی تونم تحمل کنم بچه هام تلف بشن.از افسریه تا اینجا رو پیاده اومدم!به خدا هر پنج تاشونو می کشم تا راحت بشن...
وقتی این حرفا رو با اعتراض و صدای بلند می زد صداش می لرزید.بغض داشت اما خودشو کنترل می کرد.نمی دونستیم چی بگیم.مدیرمون و پدرش تو اتاقی که درش رو هم بود مشغول نهار خوردن بودن و یه سر حتی بیرون نیومدن بگن چی شده!
آقاهه رفت و وقتی می خواست در رو باز کنه دیدم داره اشکاشو پاک می کنه.
بغض گلومو گرفته بود وقتی مدیرمون اومد و پرسید چی می گفت.
همکارم بدو بدو رفت از کیفش ده تومن درآورد و داد به همکار پسرمون که بره بهش بده.دو تومنم مدیره گذاشت و دوتومنم اون همکارم گذاشت رفت بهش بده.
من نمی دونستم کمک مالی بکنم یا نه.داشتم فکر میکردم چطوری می تونم کاری براش جور کنم!اما عقلم به جایی نرسید.
مدیرمون می گفت بعضیا کلکشونه.نقش بازی می کنن.اما ما گفتیم این موقع رفتن گریه می کرد.قسم می خورد بچه هاشو می کشه.التماس می کرد برای کار نه گدایی.
خیلی متاثر شده بودم.پشیمون شدم که چرا پولی ندادم.من که به اون آدمای حقه بازی که جلو راه آدمو می گیرن می گن کیفمونو جا گذاشتیم و پول نداریم برگردیم خونه کمک می کردم چرا به این یکی کمک نکردم؟!
موقع برگشتن سر راهم یه سر به بازار سرخه رفتم.چه مانتو های شیک و خوشگلی داشت.مدتیه قصد خرید مانتو دارم اما وقتی برای زیرو رو کردن مانتو فروشی ها نداشتم.چون دیرم می شد تا برسم خونه فقط نگاه کردم.
آخر شب یه دفعه یادم به اون آقاهه افتاد و قضیه شو برای مامان اینا تعریف کردم و گریه م گرفت.خیلی پشیمونم که کمکی نکردم شاید اون مقدار پول منم باعث می شد برای یه شب هم که شده بچه هاش گشنه نخوابن.
اما تنها کاری که حالا از دستم بر میاد اینه که دعاش کنم.
نمی دونم چی بگم!در حالیکه اکثر اوقات کسایی میان شرکت که سرمایه دارن و برج سازن و...این بار کسی اومد که .....
با خودم فکر کردم من به فکر خریدن یه مانتوی شیک و تک برای عیدم هستم خیلیا نمی دونن شکم بچه هاشونو چطوری سیر کنن وقتی حتی یه تیکه نونم ندارن بدن دست بچه شون.اونقدر فقر بشون فشار میاره که روانی می شن و ترجیح می دن خودشونو خونوادشونو بکشن.
ولی نمی دونم چرا بعضی از این ملت ما اینقدر احمقن که بجای اینکه به هموطن خودشون کمک کنن میرن به مردم غزه کمک می کنن!
یه خورده دورو برتون رو بگردین حتی بین در و همسایه و حتی فامیلتون شاید آدم نیازمندی باشه که صورتشو با سیلی سرخ می کنه.
اکه مسلمونید و می خواید به برادر دینی تون کمک کنید چرا به مردم خودتون کمک نمی کنید؟!تو همین تهران کلی آدم محروم هست که نون شب ندارن چه برسه به شهرستان ها و جاهای دورافتاده ای که فقر و محرومیت در اونجاها بیداد می کنه.مگه اونا آدم نیستن؟مسلمون نیستن؟
این مردم ما که دلشون برای بچه های فلسطینی می سوزه چرا دلشون برای بچه های خودمون نمی سوزه؟چرا دلشون برای بچه هایی که تو خیابونا و تو مترو و....فروشندگی می کنن نمی سوزه؟
چرا عین گوسفند شدیم ما؟؟
تو متروی کرج و واگن خانوم ها مامور مرد می ذارن !
"خانوم حجابتو درست کن"
یعنی چی ؟!مگه واگن خانوم ها نیست؟مگه مردی اونجا هست که خانوم ها باید جلوش حجاب کنن؟!چرا یه مامور مرد می ذارن که خانوم ها روسری شونو برندارن و حجاب کنن؟!مامور مرد!!خوش به سعادت اون مامور!!
:
:
باید به حال خودمون اشک بریزیم!باید خجالت بکشیم!
خواب شیرین تا کی؟!

۲۸ بهمن ۱۳۸۷

addiction

دیشب سری آخر سریال lost رو هم دیدیم اما تموم نشده و سری پنجمش به ایران نیومده و من الان تو خماری موندم!
تنها سریالی بود که اینقدر همه مونو جذب کرد.اونقدر که من حتی وسطش دستشویی هم نمی رفتم.شب هم به زور می خوابیدم.
فوق العاده بود.اما نمی دونم چقدر باید منتظر باشم تا سری جدیدش بیاد و ببینم آخرش چی میشه.کیت بالاخره با ساویر ازدواج می کنه یا با جک.اما واقعا معتادش شدیم همه مون!نمی دونم از امشب باید چی کار کنیم؟!
به نانا دیشب می گم من معتادم تو هم باید عین خودم عملی بشی.
می گه به چی؟به مواد؟؟
می گم آره.
می گه داری منو می ترسونی.شوخی نکن!

۲۵ بهمن ۱۳۸۷

Evageline Lilly

اینم چون خیلی دوسش دارم و عاشق بازیش در"lost"شدم.

۲۴ بهمن ۱۳۸۷

LOST

دیشب اون قسمت از" lost "رو دیدم که "چارلی" غرق میشه و خودشو بخاطر نجات بقیه و دوست دخترش "کلیر" تسلیم مرگ می کنه. خیلی ناراحت کننده بود.اگه تنها بودم بغضم می ترکید و اشکام سرازیر می شد.
بعد که اومدم بخوابم احساس غم شدیدی داشتم.گریه م گرفت.اینطور جدایی ها تو فیلما ناراحتم می کنه چون با تمام وجود حسشون می کنم.
بای د وی...
دیشب به مدیرم گفتم که برای فردا کاری ندارم و اگه مشکلی نباشه نیام.یه کم فکر کرد و بعد گفت باشه.
منم تا دیروقت لاست می دیدم.آخه مدتیه دی وی دیشو گیر آوردیم و همش میبینیم.باید بگم سریال فوق العاده ایه.اونقدر که هر قسمتش که تموم میشه آدم دلش می خواد بعدیشو ببینه و بفهمه چی میشه.صبح ها که می رم سر کار همش تو خماریم و تا شب که برمی گردم باید صبر کنم.
دیگه اینکه دیگه رابطه م با همکارای پسرم خوب شده.تا اونجا که اونا توی یه جلسه ای که داشتیم کلی از من دفاع کردن و حق می دادن که کار من خیلی زیاده و به تنهایی دارم یه عالم کار انجام می دم.
هیچ علاقه ای به کارم ندارم.همش با خودم می گم اون همه من زحمت کشیدم درس خوندم نمره های بالا درسای سخت ادبیات انگلیسی و اون همه عذابی که بخاطر دوری از خونه و خونواده کشیدم و سختی های خوابگاه رو به جون خریدم.انگار نه انگار!
حالاشدم کارشناس فلان!که اصلا ربطی به من نداره.اما همه می گن تو این دوره زمونه کی سر جاشه که من باید سرجای خودم باشم.
ولی من همه چیزو سخت بردست میارم.همیشه تو هر مرحله از زندگیم کلی سختی کشیدم تا چیزیو که خواستم- اونم نه دقیقا همون چیز بلکه کمتر از اونی که می خواستمو-بدست آوردم.حالا کارمم اینطوری شده.
با هزار امید هفته پیش اومدم با داییم در این مورد حرف بزنم.اما داییم تا تونست از این پسره به اصطلاح مدیرم دفاع و تعریف کرد.اونقدر که جای هیچ حرفی برای من نذاشت و گفت همه جا کار همینه.کار نیست.
دوست داشتم بگم پس چرا روز اول به من نگفتی چهکاریو برام درنظر گرفتی.چرا بدون هیچ توضیحی به من فقط ازم خواستی فرم پر کنم و مدارکمو بدم.من از همه جا بیخبر دوره های آموزشی رو گذروندم و فهمیدم چه کاری خواهم داشت.ولی نه راه پیش داشتم نه راه پس.گفتم عیب نداره یه مدت کار می کنم شاید کار بهتری پیدا شد.شاید دایی کار بهتری در نظر داره.اما نه.
درحالیکه کارم چند وجهیه و تمرکز بالایی می خواد و خیلی باید مراقب باشم که اشتباه نکنم اما حقوق منو کمتر از بقیه می ده.
جهنم حقوق.خودم دارم داغون میشم.اما چون هنوز قرار داد نبسته - این در حالیه که ماه چهارم هم داره تموم می شه- نمی تونم بیرون بیام.چون بیمه نشدیم هنوز.
خیلی حس می کنم که زندگیم داره تلف می شه عمرم می گذره اما هنوز به اون چیزی که می خواستم نرسیدم.
اینقدر دل پری دارم که اگه بخوام بگم حالا حالاها باید بگم.
این هفته همه میرن کیش اما من بخاطر کارم نمی تونم برم!بد تر از همه این که عیدم باید سر کار برم!!انگار واقعا بزرگ شدم!
از فیلم لاست به کجا رسیدم!
خوش به حال امثال دختر همون داییم که گفتم.چون بیخیال همه چیز همش درحال گردش و تفریح و مسافرت خارج از کشوره.شیک ترین و قشنگ ترین لباسها رو از خارج می خره و می پوشه و مرتب مهمونی و پارتی و مسافرت و کلاس های مختلف موسیقی و ....
اما من هدف هایبزرگ تری همیشه توی زندگیم داشتم و تا به اونا نرسم آروم و قرار ندارم.
گاهی هم احساس می کنم زندگی لااقل تو ایران خیلی پوچه.انگار بعضی از آدما هرچی تلاش می کنن بی فایدست و بعضیا هم که پول رو پول میارن و به قول خودشون پول تو ایران ریخته.نه اینکه منظورم همش مسائل مادی باشه.منظورم آرامشیه که باید باشه اما نیست.

۹ دی ۱۳۸۷

دلم گرفت!

نمی دونم چرا آبم با آب همکارای پسرم تو یه جوب نمی ره!خیلی ناراحتم از وضع موجود.من خودمم.کاری نمی کنم.بهشون کاری ندارم حتی وقتایی که ازشون ناراحت می شم.اما تازه بدهکارم شدم.نمی دونم چرا و چی کار کردم.چرا اگه یکی دیگه یه کم خبر چینی کرده و به اصطلاح خودشون زیراب زنی کرده از چشم من میبینن!من که بهشون گفته بودم که هیچ نقشی در اون قضیه نداشتم و کار خواهره بوده.
و واقعا هم نداشتم.از دستشون ناراحت بودم اما من شکایتی نکردم.چرا من که با همه سعی می کنم مدارا کنم و خوب رفتار کنم برعکس می شه و نتیجه عکس میبینم؟!نمی دونم همیشه کجای کارم اشتباهه که درموردم چپکی فکر می کنن.
امروز اون یکی همکارم(خواهر مدیر محترممون)به من می گه شما همیشه اینقدر صبورین و ناراحتی تون رو بروز نمی دین؟می گم آره کلا صبورم و تا جایی که ممکنه در مقابل رفتار بد دیگران سکوت می کنم.از اونور همکارای پسرم به من تیکه میندازن و من به شدت ناراحت می شم اما سکوت می کنم و به روی خودم نمیارم.
نمی دونم باید چه رفتاری رو در پیش بگیرم.جدی تر باشم و باهاشون جدی برخورد کنم یا همچنان به روی خودم نیارم.یا اینکه بهشون بفهمونم که من احتیاجی ندارم که به مهندس شکایت کنم بلکه خیلی راحت می تونم به کسی بالاتر از اون بگم.
آخه همکارام نمی دونن که من معرفم داییمه و داییمم عضو هیات مدیره سازمانه.دیدنش اما نمی دونن من خواهرزاده ایشونم.اینو فقط مدیرم و خواهرش می دونن.
آخه احساس می کنم منو خیلی دست کم گرفتن!نمی دونم چی کار کنم!

۵ دی ۱۳۸۷

اینو چون مارکز رو خیلی دوست می دارم و چون جمله های قشنگی بود از اینجا دزدیدم.
1.دوستت دارم نه به خاطرشخصیت تو بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم .
2.هیچکس لیاقت اشکهای تو را نداردو کسی که چنین ارزشی دارد باعث ریختن اشک های تو نمی شود .
3.اگر کسی تو را آن طور که می خواهی دوست نداشت به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد .
4.دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند .
5.بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنارکسی باشی وبدانی که هرگز به او نخواهی رسید .
6.هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحت هستی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو باشد .
7.تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی .
8.هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران .
9.شاید خدا خواسته که بسیاری افراد نامناسب را بشناسی وسپس شخص مناسب را،به این صورت وقتی اورا یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی .
10.به چیزی که گذشت غم مخور به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن .
11.همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کنو فقط مواظب باش به کسی که تو را آزرده اعتماد نکنی .
12.خود را به فردی بهتر تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از اینکه شخص دیگری را بشناسی و انتظارداشته باشی او تو رابشناسد .
13.زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار بهترین چیزها زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری .
" گابريل گارسيا ماركز "

۳۰ آذر ۱۳۸۷

شب یلدا

امروز نرفتم سر کار.هورا!
حالم از دیروز بد شد.امروزم موندم استراحت کنم.حال داد!یه روز شنبه فک کن نری سر کار!
می گم امشب شب یلداست.کاش دیشب بود.چون باید زود بخوابم که فردا برم سر کار.
یه سوال اگه شما بخواید برای دوستتون یه هدیه بخرین چی می خرین؟حالا دختر یا پسر فرقی نداره.اما معمولا چی فک می کنین اونو خوشحال می کنه؟؟
یه عطر یا اودکلون؟لباس؟گل؟چی؟
این یه مسابقه ست هر کی تونست جواب خوبی بده خودم بهش یه هدیه می دم.
نمی دونم چرا همه تولدا تو دور و اطراف من پشت سرهمن.هر ماه باید برای یکی هدیه بخرم.
یکی راهنمایی کنه.کامنت بده!please!

۲۸ آذر ۱۳۸۷

پاییز87

خیلی زود پاییز تموم شد.احساس می کنم عمرم خیلی زود داره می گذره.تمام روزای این پاییز رو تقریبا شبیه هم گذروندم.خیلی درگیر کار و زندگی واقعی شدم.احساس می کنم از خیلی چیزا دور شدم.دوست هم اتاقی و هم کلاسیم ازم شاکیه و می گه بی معرفتم!
من که از سر صبح می رم سرکار تا شب همونجا هستم و از خورشید و آسمون روز فقط همون چند دقیقه اول صبح و قبل از رسیدنم به محل کارم رو می بینم.همیشه عاشق شب ها بودم.اما حالا دلم برای روز و آفتاب و آسمونش تنگ می شه.
با توجه به محل شرکتی که دراون کار می کنم اکثرا با آدمای لول بالا و فهمیده سرو کار داریم.بین مراجعه کننده ها بعضی از آدما مهربون و قدردان و بسیار محترمن.اما بعضیا بسیار از خود متشکر و مغرور!اونقدر که شاید فک می کنن چون یه کاره ای هستن و ثروت و سرمایه زیادی دارن همه باید جلوشون خم و راست بشن.مثلا یکی بود که مرتب توی حرفاش تکرار می کرد که "من رئیس فلان بیمارستانم و..."بعضی وقتا خستگی توتن آدم می مونه وقتی میبینه این همه برای یه آدم و به نتیجه رسیدن کارش زحمت کشیده اما طرف تازه طلبکار شده و بجای تشکر می گه شماها برای من هیچ کاری نکردید!یا اینکه یکی تو چشمات نگاه کنه و بهت بگه قصدت فقط مردم آزاری بوده...من قیمت خونه م 5 میلیارده... !(چه ربطی به من داره که تو خونه 5 میلیاردی داری !)و گاهی من بی جواب همونطور به چشم طرف نگاه می کنم و هیچی نمی گم.با خودم می گم(I am speachless)گاهی چنان بیرحمانه به آدم حرف میزنن که من خشک می شم و دلم سخت می گیره.چون همیشه نیتم خیر بوده و تمام سعی خودمو کردم که کارمو درست انجام بدم و با همه محترمانه و مهربون برخورد کنم.نه فقط من همکارامم همینطور.
یا اینکه تا لحظه آخرتمام سعیم رو می کنم کارایی که وظیفه منه رو خوب انجام بدم اما مثلا چند روز پیش صبح اول صبح که تازه میام بشینم کارم رو شروع کنم مدیر بسیار فهیم و محترم بنده صدام می کنه به اتاقش و می گه" خانم فلانی من فلان کار رو چهار شنبه پیش گفتم شما هر روز انجام بدین پس چرا انجام ندادین؟"من با تعجب بسیار می گم :وا ! مگه انجام نمی دم؟!من همین دیروز از یه ساعت قبل رفتنم داشتم این کارو می کردم...اما مدام می پره وسط حرفم و می گه اگه این کارو هر روز قبل از رفتن انجام بدین فلان می شه و...
هرچی می گم من حرف شما رو قبول ندارم من هر روز دارم...نه!فایده نداره!اون حرف خودشو میزنه!صبح اول صبح اعصاب آدمو به هم میزنه.هر چی هم من می گم قبول نمی کنه.نمی دونم این حرف نتیجه تصورات و تخیلات خودش بود یا کسی این وسط خواسته بود منو خراب کنه.بازم دلگیر میشم.گاهی وقتا فک می کنم بعضی از این آدمای به ظاهر لول بالا و به اصطلاح با کلاس و ثروتمند یه جو شعور ندارن!فهم و شعور و درک و منطق مهم ترین چیزاییه که آدما باید داشته باشن تا بشه بهشون گفت با فرهنگ و اصیل وهای کلاس!نه موقعیت و شغل و مقام و پول.
پاییز تموم می شه.من خیلی درگیر بودم اما درعین حال خیلی چیزا هم از این اجتماع و مردم و زندگی یاد گرفتم.

۱۵ آذر ۱۳۸۷

من اومدم!

بعد از بیشتر ازیه ماه آپدیت می کنم!
یه مدت که وارد بلاگر نمی تونستم بشم برای همین آپدیت نمی کردم ولی حالا بالاخره تونستم بیام اینجا.اینکه دفعه ی بعدم بتونم یا نه نمی دونم.الانم ذهنم متمرکز نیست و نمی دونم چی بگم.فقط اینکه خیلی کارم زیاده و صبح می رم و گاهی ساعت نه شب می رسم خونه.
یه شب همین هفته ی پیش بود که ازسر کار که اومدم سر شام یهو زدم زیر گریه!اون هفته وبخصوص روز خیلی بهم فشار اومده بود تمام مسوولیت ها به دوش من بود و من دست تنها بودم.مدیره هم یه سری کار دیگه به من می داد و من یه سر داشتم و هزار سودا.ازم توقع بیشتر هم داشت تازه!!نمی تونست بفهمه و متوجه باشه که من این همه کار رو دارم یک تنه انجام می دم و صدام درنمیاد.منم اونشب بهش یه جورایی تو حرفام گفتم که من به همه ی کارها یک تنه نمی رسم تازه انتظار داری فلان کار رو هم من انجام بدم؟!
خلاصه یه وضعی داشتم.اون روز صد بار خواستم گریه کنم.دیگه سر شام نتونستم و کنترلمو از دست دادم.
الان از اون روز وضعم بهتر شده.حرفای اونشبم روش تاثیر گذاشت و فرداش خیلی سعی کرد از دلم در بیاره.
اینم از زندگانی کاری ما!
فقط جمعه ها رو دارم که اونم اکثرا یا مهمونی هستیم یا مهمون داریم.
امیدوارم یه بار دیگه بیام اینجا و درست و حسابی حرف بزنم.خیلی حرف دارما.خیلی.اما فعلا بماند.

۱۰ آبان ۱۳۸۷

روزها

بعد از مدت ها دارم می نویسم.مشکلات زیادی دارم و دلیل آپدیت نکردنم تنها همینه.چیزهایی هست که الان نمی گم باشه برای یه زمان مناسب.زمانی که اگه برسه من باید جشن بگیرم!دیگه وقت وبلاگ خونی هم ندارم مگر بعضی از آخر هفته ها اونم اگه برنامه ای نداشته باشم و خونه باشم.ایمیلمم همون هفته ای یه بار شاید چک کنم چون ظاهراً فراموش شدم.از کوکولی هم که هیچ خبری نیست!فقط هفته ی پیش بود که سراغشو از یکی دیگه گرفتم و اون گفت که خیلی سرش شلوغه و...اما فک نمی کنم کسی به اندازه ی الان من بیزی باشه و فقط یه جمعه ی آخر هفته رو داشته باشه!مهم فعلاً اینه که فراموش شدم!شاید بدلیل آپدیت نکردنامم دوستای اینجا هم فراموشم کنن اما باید بگم که فعلاً یه مدتی رو باید اینطوری بگذرونم و صبر کنم. به شدت درگیر کارمم و هر روز سرم شلوغ تر می شه و کارم بیشتر. و من هر شب خسته تر از قبل به خونه میام و حدود شش ساعتی روی تختم بیهوش میشم تا صبح روز بعد.از کارم فعلا راضیم. دیروز تونستم بعد از مدتی طولانی دوست و همکار سابقمو ببینم.بعد از هفته ای پر کار و شلوغ تنوع خوبی بود.برام از اصفهان سوغاتی هایی آورده بود که هنوز نخوردمشون.آخه پریشب رفتم دندونپزشکی و کلی دردم اومد اما دردش هر چی بود به شدت دفعه ی قبل نبود.دیروز از درد نمی تونستم صبحونه مو که شیر کاکائو و نون خامه ای بود بخورم!اما تغییرات زیادی در ظاهر دندونام ایجاد شده.در طول این پنج ماه کلی دندونام عقب رفته و صاف شده و جای خالی دندونی که کشیده بودم پر شده. تو این چند هفته ی اخیر اتفاقای زیادی افتاده.تازه موهامم یه کم کوتاه و مرتب کردم.بعدشم خواستم شکلاتیش کنم که چون قبلا یه بار رنگ قهوه ای سیر درست همرنگ موهای خودم زده بودم و حالا ریشه هاش یه چند سانتی دراومده بود با رنگ جدیدم ریشه هاش قهوه ای روشن اما خوشرنگی شده و بقیه ش همون شکلاتیه که می خواستم.در کل چیز قشنگی از آب در اومده و سایه روشن داره که به رنگ چشمام می خوره. فعلا همین دیگه تا یه فرصت خوب و اون زمانی که منتظرشم.
.
.
پ.ن: آقا آخرش من نتونستم عکس بالای وبلاگمو طوری بذارم که بدون فیلترشکن دیده بشه!یه بار الیزه برام آپلودش کرد اما اون آدرسو هم که می ذارم درست نمی شه!چراشو نمی دونم.الان خودمم که فیلتر شکن ندارم نمی تونم ماهی و فانوس دریایی بالای وبلاگمو ببینم.کسی می دونه باید چی کار کنم آیا؟؟

۲۹ مهر ۱۳۸۷

اگه كسي دوست داره اينجا رو هميشه بخونه و دنبال كنه لطفا به من ايميل بزنه يا ايميلشو بذاره چون به احتمال قوي مي خوام برم يه جاي ديگه. ايميلمم تو پروفايلم هست.

۱۹ مهر ۱۳۸۷

خیانت

کسی رو میشناسم که تو زلزله ی شمال زن جوون و دو تا بچه ش رو از دست داده بود.مدتی بعد از اون جریان با دختری آشنا شد و این رابطه تا چندین سال ادامه پیدا کرد.درواقع این دختر شد شریک همیشگیش و هر جا هم می رفت اونو با خودش می برد و همه دیگه میشناختنشون.یه مدتم عقد کردن اما بعد جدا شدن و به زندگی همینطوریشون با هم ادامه دادن.این آقا که البته تفاوت سنی نسبتا زیادی هم با دوست دخترش داشت (البته چون موهاشو رنگ می کنه و به خودش می رسه جوون تر نشون می ده) خیلی هم متمول و سرمایه داره و توی این مدت کلی طلاهای سنگین و خونه و ماشین مدل بالا و...برای دختره می گرفته.ناگفته نمونه دختره هم نه زیبایی و جذابیت خاصی داشت نه اندام خوبی.درواقع چاق بود.اما خوب علف باید به دهن بزی شیرین بیاد.در ضمن تمام این سالها که در کنار هم زندگی می کردن دختره وقتایی که این آقا برای سرکشی به کارهاش به شهرستان می رفته یا شب هایی که دیر میومده خونه یا حتی در طول روز از نبود دوستش استفاده می کرده و هر بار دوست پسر دیگش رو میاورده خونه ی این آقا.البته هیچوقتم از خیانت های این زن با خبر نشد.اما بعد از چند سالی که به همین سبک با هم زندگی کردن بالا خره دختره جدا شد. آقاهه هم از اونجا که آدم با وجدانیه همینطوری رهاش نکرد.براش یه جای خوب خونه خرید و ماشینشم ازش نگرفت تازه قرار شد تا زمانی که ازدواج نکرده هر ماه بهش خرجی بده!از طرفی این دختر که جداییش بی دلیل نبود با پسر دیگه ای ازدواج کرد و باردار هم شد اما همچنان از دوست سابقش خرجی می گیره !آقاهه هم بی خبر از همه جا.جالبه نه؟

۱۸ مهر ۱۳۸۷

حرفای رمانتیک من و نانا

نانا بهم میگه تو یکی از شاهکارای آفرینشی که سر راه من قرار گرفتی!می گه تو چه پیشم باشی چه نباشی چه تو خواب چه بیداری و وقتی بهت فک می کنم در همه حالی برام لذت بخشی.می گم اگه دیر بجنبی می رم لز.بین میشما!بینمون خیلی فاصله افتاده.می گه آره میدونم.منم دلم خیلی برات تنگ شده.امروزم که مامیش اینا اومدن خونش و معلوم نیست تا کی هستن.حتما بعدشم می خواد بره شهرستان به کارای کارخونه برسه.بعدشم که برگرده باز من دقیقا همون موقع پریود می شم!این چه اوضاعیه؟!شده قضیه ی "آقای م.." که همش درگیر کارش بود.البته اون خیلی قضیه ش فرق داشت و هر روز به قول خودش عین مارکوپولو اینور اونور بود.خوب دلم خیلی تنگ شده.از خوابایی که میبینم معلومه دیگه.همش خواب بوس و بغل میبینم.بهش می گم الان رفتم موهامو یه کم کوتاه کردم خوگشل شدم دلت آب.می گه بد جوریم داری دلمو آب می کنی دختر کوچولوی من.من به اندازه ی کافی دلتنگت هستم!می گه دوس داشتم بچه بودی همه جا باهام بودی.هر جا می رفتم می بردمت.می گم حالا چرا بچه؟می گه دوس دارم همش بغلم باشی.

لز.بین شدم!

دختره رو بغل کردم و حس عجیبی بهم دست داد که تا به حال تجربه نکرده بودمش.وقتی می بوسیدمش و صورتمو بهش می مالیدم از نرمی و لطافت پوستش خوشم میومد.با خودم می گفتم همینه که مردها اینقدر از ما زنها لذت می برن!از تغییرات توی چهرش می فهمیدم که داره لذت می بره اما کاملا در مقابل من منفعل بود.نرمی سینه هاشم که دیگه نگو!با اینکه اولین بار بود اما خوب چون خودمم دختر بودم می دونستم باید چی کار کنم که خوب لذت ببره.نمیدونم از سرمستی اون بود یا نه از لذتی بود که من از تنش میبردم که خودمم مثل اون اور.گاسم شدم. ازخواب پریدم.فک کردم عجب خوابی دیدم!اما عین بیداری بود تمام اون حس ها رو انگار تو عالم واقعی تجربه کرده بودم.خلاصه که حس متفاوتی داشت لز.بین بودن اما حاضر نیستم اینطوری باشم چون اون لذت واقعی رو برام نداشت.

۱۷ مهر ۱۳۸۷

رسم زمونه

وقتی می گن به آدم دنیا فقط دوروزه آدم دلش می گیره ای خدا ای خدا ای خدایا... وقتی یکی میمیره ناخداگاه این ترانه تو ذهنم تکرار میشه مدام. دیشب خیلی بد خوابیدم.همش خوابای بد می دیدم.اولش تا دوساعت خوابم نمی برد.بعدش تا خوابم برد مامان از بیمارستان اومد و پریدم از خواب.باز کلی طول کشید تا خوابم برد.بعدشم خواب دیدم بابام حالش بده اما با اینکه می دونست می خندید و با یه شادیی از من می خواست که مثل اون وقتایی که کوچیک بودم و خیلی بابایی بغلش کنم.وقتی بغلش کردم درست همون حس بچگی بهم دست داد.با خودم فک می کردم خیلی سال گذشته که بابامو اینطوری بغل نکردم و ناراحت بودم که دیگه دیر شده و ..... بعدش از خواب پریدم و دوباره که خوابم برد خواب مامانمو دیدم که مریضه.خیلی دردناک بود.همین الانم با به یاد آوردنش گریه م گرفته .خودشم ناراحت و نالان بود.نمیدونم چش بود اما خیلی بد بود و دیگه امیدی نبود.با التماس به چشمام نگاه می کرد.منم با التماس و چشمای پر از اشک ازش می خواستم منو تنها نذاره.خواهش می کردم..می گفتم قول می دم جبران کنم.بیشتر بهت برسم.کمکت کنم تو کارا.فقط نرو.زار زار گریه می کردم.فک می کنم گریه م با صدای بلند بود و واقعی. نمی دونم چرا پشت سر هم این دوتا خواب رو دیدم!شاید خدا می خواد بهم بگه که بیشتر قدر مامان بابا رو بدونم.آخه من که قدرشونو می دونم.نمی تونم تصور کنم لحظه ای که نباشن. شایدم چون دیشب مامان بزرگموعمل کردن و زنده بودن یا نموندنش پنجاه پنجاه بود این نگرانی تو ضمیر ناخوداگاهم بود.اما مامان بزرگ صبح به هوش اومد و خواهرزاده ی مامان بزرگم رفت.همیشه همینطوره که اونی که انتظارشو داری می مونه اما جوون تره میره.خیلی سخت مریض بود و خیلی عذاب کشید اما جوون بود.

۱۶ مهر ۱۳۸۷

کی منو یاد چی میندازه!

یه شب قبل از اینکه خوابم ببره تو تختم داشتم فک می کردم اسم بعضی وبلاگا منو یاد چیزای خاصی میندازه.تصمیم گرفتم اینجا بگم چه وبلاگایی منو یاد چه چیزایی میندازه. الیزه منو یاد کاخ الیزه ی فرانسه میندازه و بالعکس هروقت اسم کاخ الیزه رو تو اخبار میشنوم یاد الیزه میفتم ضمن اینکه همیشه الیزه رو دختر بسیار مهربون و باعاطفه ای می دونم.کیوان سی وپنج درجه منو یاد دوتا مورد میندازه.یکی اینکه وقتی کوچیک بودم یه پسر همسایه داشتیم که از منم کوچیک تر بود و اسمش کیوان بود همیشه تو راه مدرسه اذیتم می کرد و به طرفم سنگ می انداخت و من هیچوقت ازش شکایتی به مامانم اینا نمی کردم نمیدونم چرا!و دیگه اینکه "سی و پنج درجه" همیشه منو یاد نقاله ای که تو دوران مدرسه داشتم میندازه! انار منو یاد خود انار و پاییز میندازه و یاد اناری که یه بار با دوست جون سابق قرار گذاشتیم همزمان بخوریم.اونموقع من خوابگاه بودم و اون خونه شون. گربه روی شیروانی داغ رو که قبلا هم گفتم خیلی دوسش داشتم و دوست خوبی برام بود منو خوب مسلما یاد فیلمش مینداخت.دورترها باز منو یاد دیفرانسیل و مفهوم بینهایت میندازه.نازلی چیز خاصی رو برام تداعی نمیکنه جز اینکه همیشه حس می کنم که باید دختری زبر و زرنگ و ریلکسی باشه و یلداهه هم ضمن اینکه منو یاد دوست دوران ابتداییم که اسمش یلدا بود میندازه باز تو نظرم دختر راحت و درعین حال پر شور و شر رو تداعی می کنه. اما کوکولی و رفیق پیرش!کوکولی رو دوست میدارم و دوست خوبی می دونمش اما رفیق پیرش...با اینکه حس میکنم جوونه این اسم برای آدم کانوتیشن منفی ایجاد می کنه. نیسی فورا چهرش رو به ذهنم تداعی می کنه و در عین حال که چهرشو خیلی دوست دارم خودشو هم آدم مهربون و پراحساسی می دونم.مسعوده هم منو یاد کسی میندازه که هرکس لواشک رو می خوند می تونه حدس بزنه و من اینجا بیشتر از این نمی گم.فعلا همینا هستن که این چیزایی که گفتم رو برم تداعی می کنن.

درد دل

دیشب خیلی خسته از کارم برگشتم خونه.اونقدر که فقط دلم می خواست سیر بخوابم.امروز نباید می رفتم.اما از فردا کارم رسما شروع میشه.دیشب وقتی تو مترو دخترایی رو میدیدم که می گفتن و میخندیدن و اثری از خستگی تو چهرشون نبود و با آرایش کامل بودن به خودم می گفتم این خنده ها واقعیه یا نه می خندن و خودشون رو شاد و شنگول نشون می دن؟!یه طوری که انگار هیچ اتفاق بدی اطرافشون نمیفته و همه چی بروفق مراده.نمیدونم شایدم من خیلی افسرده ام!یا شایدم کسی نیست که همراهش بگم و بخندم و حداقل درظاهر شاد باشم.هر کسی به کار خودش مشغوله.دوستانم که هر کدوم به یه کاری مشغولن وجاهای مختلف پراکنده ان و من نمیبینمشون.سیستر بزرگه که خونه زندگی خودشو داره و با دوتا جغله هاش مشغوله.که البته بید بگم خونه شون که می رم روحیه م عوض میشه.چون باهام حرف میزنن و از کار و بار و چیزای جزئی حتی می پرسن و با جغله ها می خندم و بازی می کنم.بخصوص قلمبه (که یه سال و چهار ماشه) و تازگی ها خیلی شیرین شده و لوس بازی های خاص سنش رو داره و مهربونی های از ته دل چشم آبی(که قلمبه تازگیا یاد گرفته صداش می کنه" باجو" البته با همون طرز ادای یه بچه ی یه ساله).این یکی سیستره هم که کار و دوستا و تفریحات خودشو داره و تنها میدونم که هست.بی اینکه حرف صمیمانه و خواهرانه ای بینمون باشه.اصلا حرف خاصی شاید جز در حد مسائل کلا روزمره بینمون نباشه.با مامان و بابا هم که حرف مشترکی نداریم باز مگر در همون حد روزمره. می مونه نانا که اگه اونم نبود من دیگه کاملا تنها و بی انگیزه بودم.هرچند که اونم خیلی گرفتاره و هنوز فرصتی نکردیم که همو ببینیم!اما همراه و همدلمه.اگه اینجا رو هم نداشتم باز بی انگیزه تر بودم.لااقل اینجا می تونم حرف هامو بزنم و دوستانی که ندیمشون اما باشون ارتباط دارم هستن.

دغدغه ی همیشگی من وهم نسلی های من

اینو از کیوان خوندم واین فکرها و حرف ها به یادم اومد. هنوز وقتی دوستان خونوادگی بابا مامان دور هم جمع می شن از اون سالها و خاطرات جوونیشون می گن.و البته به غیر از اونا دو تا خواهرامم با بچه های اون دوستای قدیمی خاطرات شیرین کودکی شونو مرور می کنن.و من و امثال من که بعد از اون دوره بدنیا اومدیم خاطره ی شیرینی اونچنان که اونا تعریف می کنن نداریم و فقط میشنویم و غبطه می خوریم که چقدر دیر بدنیا اومدیم.خاطرات کودکی ما مربوط می شه به جنگ و ترس و قحطی.به دوره ای که من فقط عکس موز رو توی زورنال خیاطی مامانم دیده بودم وخیلی دیر و زمانی که پنج شش سالم بود طعم اونو برای اولین بار چشیدم. مامان اینا از تابستون هایی که کنار دریا می گذروندن و شادی هاشون می گن.از مسافرتهای همیشگی و برنامه ریزی شده ی ایران گردی و از شبهایی که به باشگاه افسران پایگاه می رفتن و برو بیا هاشون.اونموقع یه افسر ارتش کلی خدم و حشم داشت و در خونه های ویلایی مخصوص افسران زندگی می کردن.از تعریف های مامان اینا می دونم که پایگاه جایی سوای شهر بود و مردم شهر آرزو داشتن یه بار بتونن پا به اونجا بذارن و فقط اونجا رو ببینن.آرزو داشتن که بچه هاشونو به پارک پر از وسایل بازی اونجا بیارن یا حتی در مدرسه ی اونجا درس بخونن.باغبونایی داشتن که مرتب به محوطه ی بسیار زیبای اونجا رسیدگی می کردن.من از اونجا که به گل و گیاه از همون بچگی علاقه داشتم با اینکه زمانی که اونجا زندگی می کردیم دوسال بیشتر نداشتم باغبونمون رو خوب بخاطر دارم.و گلهای زرد خوشگلی که دور خونه مون کاشته بود.می گن اینقدر صلح و صفا بین دوستا و خونواده ها بود و اینقدر شاد بودن و بی دغدغه زندگی می کردن که من نمی تونم تصورش رو کنم و الان وقتی دور هم جمع می شن حسرت زندگی اونموقع رو می خورن.شاید اونموقع امکانات زندگی مثل امروز نبود.حالا تو خونه ی هر خانم خونه ای رو ببینی اکثرا هرچی نداشته باشن ماشین ظرفشویی و سرخ کن و مایکروویو و ...شونو دارن.اون زمان اینا نبود زندگیا ساده تر بود اما صفا بود.دلخوشی بود.بابا می گه اولین ماشینی که خریده بود زیان بود.با اون ماشین کلی ایران گردی کرده بودن.از جنوبو گشته بودن تا شمال.اما الان مردم یه مسافرت بخوان برن کلی دردسر و خرج داره.از بنزین گرفته تا ... عید طی مسافرتی که داشتیم بعد از حدود بیست و شش سال به همون پایگاه رفتیم.اثری از تعریف های مامان اینا و زیبایی ها و خونه های ویلایی ساخت اروپایی ها وگل و گیاه و درخت و باغ نبود.تا بود زشتی بود و کثیفی و بی نظمی!دیگه نه از درخت شاه توتی که من یواشکی با قدم های یه بچه ی دوساله به زیر اون می رفتم و شاه توت می خوردم و لباس های صورتی روشنم رو شاه توتی می کردم اثری بود نه از باغچه های پر از گل ونه از درخت های پشت خونه مون.تا بود خرابی بود و شلختگی مثل همه ی خونه سازمانی های همین دوره ی خودمون .به همه مون حتی من که دو سال اول زندگیمو فقط اونجا بودم یه حس غم و نوستالزیکی دست داد. اون گوشه ای بود از ایران اون زمان.وما با تصورات اونموقع به اونجا رفتیم و اثری از اون ندیدیم.اما این بلا سر تمام ایرانمون اومده و ما چشمامون دیگه عادت کرده و نمی بینیم.من و امثال منم که هیچوقت اون زمان آبادانی و خوشی روندیدیم و فقط از تعریفای این و اون تصور کردیم.والان مدام و هر روز به این فکر می کنم که آیا می شه ما هم اون خوشی ها و بی دغدغگی ها رو تجربه کنیم؟می شه ما هم وقتی این همه صبح کله ی سحر و تو تاریکی هوا می ریم سر کار و شب بر می گردیم امیدوار باشیم که بتونیم پس انداز کنیم و برنامه ریزی کنیم که چطور پس اندازمونو خرج کنیم؟می تونیم بازم مثل جوونای اون دوره کنار دریا بریم و تفریحات شبا نه مون به راه باشه و فقط این نباشه که صبح بریم سر کار و شب برگردیم خسته و افسرده به رختخوابمون پناه ببریم؟ نمیدونم به عمر من قد میده یا نه.اما امیدوارم و دعا می کنم که اون روز زودتر بیاد!